بوسه ميزنم بر چشمانت مادرم كه چه مظلومانه براي دردهايم اشك ريختي و نفرين بر من كه مست از عشقي زميني خنديدم به تمام بي قراري هايت...شرمسار ديروزي ام كه در خواب غفلت بودم و تو بيدار و دلواپس درد فردايم ...
عجب دنيايي ست، همين است مرامش! جايمان عوض شده، اشكهاي ديروز تو گريه هاي امروز من است و ميدانم همين است تاوان شكستن دلت ... از عمق دردهايم فرياد مي زنم حلالم كن مادرم...
به وسعت مهرباني بي انتهايت دوستت دارم ...
مادرم روزت مبارك
سلام به همه دوستاي مهربونم
حوصله نداریم دست و دلمان به نوشتن نمی رود فکر نکنید این غیبت ۱۵ روزه حالمان را بهتر کرده نخیر تازه بدتر هم شده ایم به گفته پزشک معالجه مان افسردگی داریم ... 
گفتیم چند خطی بنویسیم به خاطر عزيزاني كه در نبودنمان دلواپس حالمان بوده اند و دوستشان داريم......
از خودمان و حال خرابمان ننویسیم بهتر است
فرزند دلبندمان خدا را شکر حالش خوب است
همچنان روی مخمان اسکی می روند انرژی فرزندمان مافوق تصور است
آرزو به دلمان مانده است یک بار بگوید مامان مریم شب شده است بیا بخوابیم!!!
اگر بهش رو بدهیم تا صبح دیوانه مان میکند!
جدیدا" نیمه های شب از خواب بیدار می شود در تاریکی میرود آشپزخانه با آن قد کوتاهش که مادر قربان قد و بالایش برود یک چیزی میگذارد زیر پایش در یخچال را باز میکند آب میخورد و دوباره می خوابد و این اتفاق ۲-۳ بار تا صبح تکرار می شود!
هر چه می گوئیم مادر جان خب یه بطری آب کنارت بگذار که نصفه شب آواره نشوی گوشش بدهکار نیست
می گوید نخیر دوس دارم سرد باشد اینجوری گرم می شود!
قربان آن چشمان خواب آلود و تلو تلو خوردنش بشوم که بر خلاف پدرش که ما را ساعت ۳ شب که در خواب ناز بودیم بیدار میکرد و میگفت پاشو برایم آب بیاور به خود متکی ست والان که به فکر میکنیم میبینیم شعور این یک ذره بچه از آن خرس گنده بیشتر است که وقتی بهش میگویم امیر جان خب به من بگو برایت آب بیاورم در تاریکی زمین میخوری با تعجب زل میزند در چشمانمان و می گوید: " یعنی بیدارت کنم وقتی خوابیدی؟؟؟؟ "
آن وقت پدر با شعورش در تمام سال های زندگی ام با خودخواهی هایش روانی ام کرده بود! الان که فکر میکنم میبینم چه طاقتی داشته ام چقدر احمق بوده ام حیف از روزهای جوانی ام...
از آنجائی که مثل جغد شده ایم و شبها تا صبح بیداریم پریشب ساعت ۳:۳۰ شب دیدیم که فرزندمان یک دفعه از خواب پرید رفت سر کیفش یک چيزی برداشت خورد خوابید!
مارا میگوئی بهت زده فقط نگاهش کردیم
دستش را انداخت دور گردمان محکم بغلمان کرد و خوابید! به همین راحتی! انقدر خوابش می امد که مجال پرسیدن به ما نداد و خوابش برد! رفتیم سر کیفش دیدیم لواشک خورده!!!
انقدر تنهایی با خود خندیدیم باورتان نمی شود! عجب دنیایی دارند این بچه ها! یک نگاه به صورت معصومش انداختیم که در خواب ناز بود و خدا را شکر کردیم که نازنینی مثل امیرمحمد کنارمان است خدایا چقدر من این کوچولوی با مزه را دوست دارم ...دلم ميخواست تمام خاطره هاي با مزه اش را بنويسم اما نميدانم چرا يك دفعه همه چيز از يادم رفت...
چقدر بد است ذهنت از زيبائي ها خالي شود حس مي كني دلیلی برای خندیدن نیست اما تا دلت بخواهد بهانه برای گریستن... 
يه خداحافظي كوتاه مدت!
مامان مریم اگه گفتی اسم مربی مهدمون چیه؟! بگو ببینم بلدی ! خاله چی ؟
- خاله شیما؟ خاله زهرا؟![]()
نه یه اسم دیگه س ! اسمش خیلی خنده داره من هر دفعه صداش میکنم میمیرم از خنده!
- واااااااااااا مامان واسه چی بخندی خب هر کی یه اسم داره دیگه! گناه داره پسرم نبايد كسي رو مسخره كني! ![]()
خب تو نمیدونی چقدر خنده داره که! بگو دیگه!
- خاله صغری؟! خاله کبری؟!
نهههههههههههههه بزار خودم بگم: " خاله سپیده "! 
- 


دیدی چقدر خنده داره؟!![]()
- امیر محمد واقعا" سپیده خنده داره؟؟؟؟؟؟ 
آره مامان من همیشه میخندم !![]()
تازه مامان یه چیز بگم؟؟؟ همه بچه ها داشتن اسم ماماناشونو میگفتن من که گفتم مریم همه زدن زیر خنده!!!!
- مریم چشه مگه؟؟؟ واسه چی خندیدین؟؟؟
خب خنده داره دیگه!![]()
میبینین تو رو خدا حالا هی برید حامله شید بچه ۴ ساله الان كه شكل جنيفر لوپزيم مسخرمونم میکنه دو روز دیگه که پا تو سن بزاریم کج و کوله بشیم میخواد چی کار کنه!
البته جديدا" تو خونه انقدر ازش كار ميكشم ! گردگيري ميكنه جارو ميكشه لباس تا ميكنه خونه رو مرتب ميكنه سفره ميندازه جمع ميكنه همه كاراي خودشم خودش ميكنه يك حالي ميده منم رو مبل لم ميدم آجيل هايي كه از عيد مونده رو ميخورم نگاش ميكنم قربون صدقه قد و بالاش ميرم!
بچه ها من اينجوري نبودم نميدونم چرا انقدر بي حوصله شدم ناي غذا درست كردنم ديگه ندارم مني كه عاشق آشپزي ام الان فقط به خاطر اميرمحمد غذا درست ميكنم اگه اون نبود كه غذا هم نميخوردم!
شبها تا صبح حداقل ۲۰ بار از خواب ميپرم خوابهاي آشفته ميبينم خيلي از اين وضعيت ناراحتم دوست ندارم افسرده باشم فقط دو سه روز پيش كه ۵۴ تومن حقوقمو زياد كردن سرخوش بودم!!! 
راستي همسايه پائيني خونمون اثاث كشي كرد رفت انقدر خوشحال شدم خدا ميدونه!
يه زن و شوهر جوون بودن زنه انقدر بي شعور بود وقتي سلام ميكردم يه اخمي ميكرد بهم دلم ميخواست خفش كنم
از موقعي كه فهميده بود من تو اين خونه تنها زندگي ميكنم واسم قيافه ميگرفت فكر كرده بود انقدر بدختم كه بخوام مخ شوهر ميمون اونو بزنم!
شوهرش كه منو ميديد و بهم سلام ميكرد آتيش ميگرفت!
كثافت!
به خدا بعضي از اين زن ها از مردا هم بيمارترن!
آخه يكي نيست بهش بگه من با اين غرورم كه كسي و آدم حساب نميكنم ميام به شوهر داغون تو نگاه كنم؟؟؟
خدا رو شكر كه از اين خونه رفتن! رواني هاي بيمار! 
به نظرتون چي كار كنم حالم خوب بشه؟؟؟ 
بچه ها ناراحت نميشين اگه يه مدت پيشتون نيام؟؟؟ بازم ناراحت نميشين اگه يه مدت ننويسم؟؟؟ آخه نوشتنم انگيزه ميخواد كه من ديگه ندارم!
هم به خاطر اون پست رمزداري كه نوشتم ذهنم آشفتس هم مزاحمت هاي وقت و بي وقت فرهاد هم خيلي چيزاي ديگه ! آخه دوست ندارم تو نوشته هام غم باشه...
خاطرات منو پسري!
دست و دلمان به نوشتن نمي رود گويا عاشق شده ايم! 
اصلا" حال و حوصله هيچي رو ندارم گفتم اين چند خط رو هم به خاطر كسائي بنويسم كه نگرانم هستن از خودم هيچي نمينويسم چون گوئي در اين دنيا نيستم پس از آقا كوچولوي پر دردسر مينوسيم براتون...
مهدكودكشو عوض كردم آوردم ته كوچه خودمون يك حالي ميده صبح ها تا پامو از خونه ميزارم بيرون پرتش ميكنم تو مهد! 
مهدشون خيلي خوشگله زمين تا آسمون با اون قبليه فرق داره! روز اول بهش ميگم امير مهد چطور بود؟!ميگه خوب بود مامان فقط ۲۰ بار از رو صندلي افتادم پائين انقدر سرم در ميكنه!!!
زمينشم فرش نداره همه جاي سرم باد كرده!!!
تو ناباوري بودم! 
من: خوب به مربيت ميگفتي!
امير: گفتم اصلا" براش مهم نبود!
من: ناهار چي خوردي؟!
امير: ماكاروني اما من نخوردم خيلي بد مزه بود!![]()
من: خب با ماست ميخوردي! 
امير: ماست ندادن بچه ها با آب ميخوردن!![]()
من: خب تو هم ميخوردي ديگه واسه چي تا عصر گرسنه ميموني؟؟![]()
امير: اااااااااااااااااااااااااه چقدر حرف ميزني؟! اعصابمو خورد كردي از اين خونه ميرم واسه خودم يه جا تو طبقه اول اجاره ميكنما خسته م كردي ديگه! 
من: 
دو سه روز بعدش رفتم از مهد بيارمش ميبينم رنگ به رو نداره داره تلو تلو ميخوره با ترس به مربيش ميگه چرا اين شكليه؟؟؟ 
" خواب بوده خانوم "!
تا رسيديم خونه تو دستم داشت از حال ميرفت ترسيده بودم بالا كه آورد زدم زير گريه تب شديد داشت انقدر ترسيده بودم يكي بايد خودمو جمع ميكرد
زنگ زدم بابام اينا اومدن ببرميش بيمارستان!
تا دم در بابامو داداشمو ديد حالش خوب شد! گفت بريم خونشون!
تا رسيديم خونشون دوباره حالش بد شد تا ۱ شب تو بيمارستان بوديم الهي بميرم از اين ويروس هاي جديد گرفته بود هر بار كه حالش به هم ميخورد من ميمردمو زنده ميشدم دكتر كلي دارو براش داد با يه آمپول!
تا حالا آمپول نزده بود ... گريه اي سر داد تاريخي! ![]()
چند روز مهد نرفت تا خدا رو شكر حالش خوب شد...
از مهدش راضي نيستم
اين همه پول ميگيرن سطح آموزشيشون زياد خوب نيست حتي يه شعر هم ياد ندادن بهش همين روزاست برم سلطه بازي در بيارم...
كنار مهدشون يه سوپر ماركته هر روز بدون اينكه از من بپرسه برم تو مغازه يا نه خودش ميره داخل! جيب ما رو خالي ميكنه مياد بيرون تا يه خوراكي اي هم كه براش ضرر داره و نميخوام بخرم و ميخواد و با مخالفت من مواجه ميشه همون جا بازش ميكنه !
قربونش برم من كه مادر بدبختشو تو عمل انجام شده قرار ميده! تازه چند تا هم لگد ميزنه بهم فرار ميكنه مياد سمت خونه! 
واااااااااااي خدا اگه اين بچه تو زندگيم نبود با چه دلخوشي اي ميخواستم زندگي كنم هم دليل گريه هامه هم دليل خنده هام...نميدونم چرا انقدر با اون فرهاد مادر مرده دشمن شده
حتي وقتي زنگ ميزنه كه با اميرمحمد حرف بزنه باهاش حرف نميزنه ميگه از بابام بدم مياد تو رو اذيت ميكنه دوسش ندارم!
يه بار پشت تلفن سر نفقه اميرمحمد با فرهاد دعوا كردم دلم از همه جا پر بود سر اون بيچاره خالي كردم آخرم خودشو مامانشو و خواهرشو با گريه نفرين كردم و قطع كردم...
اميرمحمد كه ديد دارم گريه ميكنم اومد پيشم گفت مامان بابام بود؟! حوصله نداشتم توضيح بدم گفتم نه! ![]()
پس چرا صداي مرد ميومد؟؟؟ شوهرت بود؟؟؟؟
يعني تركيدم از خنده!
اومد بغلم كرد ...
مامان يه چيز بگم يادته عيد با بابام رفته بودم كرج تو راه بابام زنگ زد دوستش اومد پيشمون رفتيم بيرون پيتزا خورديم!
ـ دوستش كي بود؟!
نميدونم يه خانومه بود!!!!
اون و بابام دو تا پيتزا خوردن منم سيب زميني خوردم! خيلي زن خوبي بود من بهش ميگفتم خاله قيافشم خيلي خوب بود! دوست بابام بود بعد برديم رسونديمش رفتيم خونه!
ـ خب امير جان چرا اينا رو به من ميگي ؟!
آخه ميخوام بدوني بابام پول داره پيتزا بخره اما به تو نميده! تازه نوشابه هم خريد!!!
خيلي مرد بديه! ميخوام تا آخر عمرم پيش تو بمونم!
قربون اون دردودلاش بشم من كه حرف ميزنه خنده م ميگيره....فكر كن فرهاد بفهمه جريان دوست دخترشو اميرمحمد بهم گفته فكر كنم اميرمحمد و آتيش بزنه كه اونو پيش من خراب كرده تا حالا خودشو پاره ميكرد كه من عوض شدم ديگه نميتونم به هيچ زني حتي نگاه كنم بيا برگرد سر زندگيت!!! حالا خبر نداره پسرش دستشو چه خوشگل پيش من رو ميكنه دستش رو هم نشه من ميدونم محاله عوض بشه خانوم بازي تو خونشه! ![]()
خب ديگه بسه ديگه! اين بود خاطرات زيباي من و پسري!
راستي به خاطر پست قبل يه دنيا تشكر بدهكارم به دوستايي كه راهنمائيم كردن و با نظراتشون ميخواستن كمكم كنن و يه دنيا معذرت خواهي بدهكارم به كساني كه رمز بهشون ندادم فقط خدا ميدونه به خاطر يه سري از مسائل مجبور شدم احتياط كنم...همتونو دوست دارم همتون برام عزيزين و اميدوارم هميشه بتونيم تو غم و شادي كنار همديگه باشيم...
افسردگي !!!
كلي خبر داريم اما حال نداريم تعريف كنيم! خوابمان مي آيد !
چند شب است نخوابيده ايم
چند روز پيش تا خواستيم بدوئيم دنبال يگانه فرزندمان كه كتكش بزنيم از روي تخت پرت شديم پائين انگشت پايمان تركيد!
انقدر گريه كرده بوديم خودمان باورمان نميشد بعد اززايمان دردي به اين شدت را تجربه كرده باشيم!
خدا رحم كرد پايمان نشكست !
البته حقمان است تا ما باشيم دست روي نوزاد بلند نكنيم چوب خدا صدا ندارد چقدر زيبا زد پس كله مان! 
همان شب حدود ساعت دو و نيم شب براي يك لحظه خوابيدن در حال جان كندن بوديم كه احساس كرديم يك نفر كليد انداخت پشت در خانه مان!
اول گمان كرديم توهم زده ايم با صداي اميرمحمد جان كه هنوز در رختخواب وول ميخورد به خودمان آمديم! 
ـ مامان مريم كيه؟؟؟
فكر كرده بوديم فقط خودمان صدا را شنيده ايم و حتما"اشتباه كرده ايم
با تاييد فرزندمان تا مرز سكته رفتيم و برگشتيم
با همون پاي ورم كرده پريديم برق ها را روشن كرديم آماده جيغ زدن بوديم كه صدا قطع شد از چشمي در بيرون را نگاه كرديم برق هاي داخل راهرو روشن بود و هر كس كه بود به سمت پشت بام فرار كرده بود! 
تا صبح از درد پا و ترس دزد خوابمان نبرد به خانواده مان هم چيزي نگفتيم
كه دهنمان را سرويس نكنند و گير بدهند كه حقت مي باشد بيجا كردي تنهايي خانه گرفته اي فكر كرده اي ميگذارند يك زن تنها در خانه آسايش داشته باشد؟!
همه اين ترس ها را در دلمان ريخته ايم از يك طرف قرص هاي خواب هم ديگر جوابگويمان نيست و چند روز است مثل آدم نخوابيده ايم!
زندگي بسيار بسيار مسخره است دوست داريم بالا بياوريم!
هيچ چيزي وجود ندارد دلگرممان كند خواهش ميكنم نگوئيد اميرمحمد كه هست!
دلمان تنوع ميخواهد دلمان ميخواهد برويم مسافرت اما پدر مادرمان دلشان مي شكند كه چرا تنهايي رفته ام و غصه ميخورند دوست دارم يك صبح جمعه با يك دنيا عشق بروم كوه اما وقتي به اميرمحمد فكر ميكنم نميشود!
دلمان مي خواهد تمام مانتو هاي كوتاه و نويي كه عاشقشان هستم را از كمد در بياورم و هر روز يك رنگ بپوشم بلكه روحيه مان عوض شود ولي وقتي به گشت ارشاد كه هر روز دور ميدان هفت تير منتظرمان هستند و تعهدي كه قبلا" داده ايم فكر ميكنم حالمان بد مي شود و باز مجبورم همان مانتوهاي بلندي را كه ديگر دوستشان نداريم بر تن كنم!
هر كاري كه دلمان ميخواهد بكنيم نمي شود!
اه اه
از سيگار هم خوشمان نمي آيد وگرنه ميكشيديم غصه هايمان يادمان ميرفت!
همش هم حالت تهوع داريم فكر كنيم حامله ايم اما كي و كجايش يادمان نمي آيد! ![]()
افسرده شده ايم و اين چقدر بد است اصلا" با شخصيتي كه داشتيم سازگار نيست!
ادامه خاطرات نوروزي!!!
يهو دلم خواست آپ كنم ! 
چند تا خبر دارم در حد مرگ زيبا:
۱ـ خواهر فرهاد سه ماهه قهره خونه مادرشه داره طلاق ميگيره!
( چوب خدا صدا نداره!!! از بس خرم نشستم يه دل سير براش گريه كردم نميدونم چرا دلم براش ميسوزه)!!! ![]()
۲ـ مادر شوهرم روز اول عيد زنگ زد جواب ندادم!
( خانوادگي عذاب وجدان دارن در قبال من) !
۳ـ مادر ناتني فرهادم دويست بار زنگ زد بازم جواب ندادم!![]()
۴ـ فرهاد شب قبل از عيد زنگ زد با عشق سخن گفت و فرمود بزار بيام خونت ساعت تحويل و كنار همديگه باشيم ميخوام اون لحظه تو بغلت باشم منم قطع كردم!
۵ـ جاريم هموني كه عاشقشم گونه كاشته و لب هايش را پروتز كرده! ( به جون خودم ميميرم براش فكر كن چه خون دلي ميخورن از دستش)!!!
۶ـ واسه امير محمد شلوار خريدم ۴۴ تومن! تو مهدكودك جشن گرفتن واسشون فكر كردم آدمه تنش كردم خورد زمين پاره شد جيگرم سوخت دو تا ديگه خريدم! 
۷ـ اميرمحمد دو سه روز رفت كرج با ۵۰ تومن عيدي برگشت! 
۸ـ تو فكر رفتن به دبي و مالزي هستم ولي پول ندارم!
۹ـ تو روح هر چي صابخونه س كه پول تلفن و آب و برق و گاز نفر قبلي رو نميده همشو بايد خودم بدم!
۱۰ ـ تو عروسي اي كه رفته بودم عاشق برادراي داماد شدم يكيشون ۱۰ سال ازم كوچيكتره! ![]()
۱۱ـ مامانم اينا هنوز نيومدن خونه م عيد ديدني! يعني راشون ندادم هنوز!
۱۲ـ مثه گاو ميمونم
قبل عيد وقت نكردم ميوه بخرم تو عيد رفتم خريدم انقدر گرون خريدم دلم نيومد بخورم همشون خراب شد!
۱۳ـ پريروز تو تاكسي عينك آفتابيمو گم كردم! يعني جيگرم سوخت عاشقش بودم!
۱۴ـ ديروز دوباره تو تاكسي موبايلم از دستم افتاده بودم از بس خنگم نفهميده بودم تاكسي كه رفت فهميدم منم مثل اسب پريدم رو يه موتوري بهش گفتم برو ماشينو نگه دار٬ بدبخت رنگ به رو نداشت داد زد چه قيمتي بود گفتم جون مادرت برو ۸۰۰ تومن خريده بودم! يعني خالي بستم در حد مرگ انقدر داغونه گوشيم كه اگه زار بزنم التماس كنم ۲۰ تومن ازم ميخرن!
گازشو گرفت رفت منو اميرمحمدم ميدوئيديم تو خيابون حالا ماشين ها هم هي افتادن دنبالم تو روح اين مردا كه تا يه زن خوشگل ميبينن ميميرن!
( عاشق اعتماد به نفسمم)!!! اميرمحمدم ضجه ميزد و اشك ميريخت:
ماماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان موبايلت!
بلاخره رسيديم به تاكسي! مسافرا پياده شدن زير صندلي پيداش كردم يواشكي گذاشتم تو كيفم كسي نبينه وگرنه حيثيتم ميرفت!
البته گوشي و سيم كارت مهم نبود حداقل ۱۰۰۰ تا عكس زيبا از خودم تو گوشي بود! 
۱۵ـ امروز رفتم واسه امير محمد مسكن جوانان حساب باز كنم ماه به ماه به حسابش پول بريزم!
۱۵ سال ديگه ۷۱ ميليون بهش وام ميدن!!! منم پولشو ازش ميگيرم با يه اردنگي از خونه پرتش ميكنم بيرون ميگم اون موقع كه من به فكرت بودم ذره ذره از زندگيم زدم ريختم به حسابت كجا بودي برو با همون دختره عفريته كه باهاش دوستي
بعد با پولش خونه ميخرم ميدم اجاره ماه به ماه اجاره ها رو ميگيرم به قر و فرم ميرسم!
البته الان ۲۹ سالمه ۱۵ سال ديگه ۴۴ ساله م ميشه ديگه كسي نگام نميكنه !
پس راست ميگن ملت كه زود ازدواج كن ديگه اينبار مصمم شدم واسه ازدواج! اميدوارم يه كسي كه لياقتمو داشته باشه نصيبم بشه
البته كسي لياقت منو نداره يادم نبود! 
همين ديگه!
خبر خاص ديگه اي نيست اگه اينارو نميگفتم ميمردم! 
خاطرات نوروز!!!
بدترين٬مسخره ترين٬ مزخرف ترين٬ بي مزه ترين عيد و امسال تجربه كردم!!! 
نميدونم چرا اصلا" دوسش نداشتم هفته اول عيد و كه كلا" تو فاز گريه و غم و اندوه بودم!!! شايد به خاطر اينكه تنهام و كم كم وقتشه با يك مرد زيبا ازدواج كنم!!!![]()
عيد ديدني هم نرفتم همه خاندان ازم شاكي ان!!!
فقط راه به راه ميرفتم خونه مامانم مهموناشونو ميديدم البته دليل اصليش شام و ناهار خوردن بود و بس!!!
اما به خاطر اميرمحمد بود كه خونه نشين شده بودم تو كل تعطيلات رو مخم بود و بس! فقط دو سه روزي كه رفت پيش باباش خوب بود !!!
ديروز سيزده به درم نميخواستم برم به خاطر مامان بابام رفتم نه اينكه احترام بزارما نه از بس ميرن رو مخ خواستم سوژه ندم دستشون!!!
گير دادم ظهر نريم شب بريم ! شب شد حال نداشتم برم! به زور آرايش ميكردم حال بيرون رفتن نداشتم!
اميرمحمدم از بس گفت بريم سيزده به در داشتم بالا مياوردم!
ـ مامان من كه انقدر پسر خوبي ام بريم ديگه! 
* مامان جان من خوبي اي نديدم! 
- ببخشيد قول ميدم بچه خوبي باشم! مامان تو رو خدا پاشو آرايش كن بريم ديگه!!!![]()
بچه هام بچه هاي قديم يه روزم كه ماحال آرايش كردن نداريم مجبوريم به خاطر دل بچمون شينيون و ميكاپ كنيم! 
رفتم رو مخ همه كه اميرمحمد و ببريم شهربازي! خالي بستم به خاطر خودم رفتم!
كاش نميرفتم نميدونم مني كه مثه سگ از ارتفاع ميترسم چه مرضي دارم رفتم اونجا!
يكي دو بار دور وسايل بازي چرخيدم از فكرسوار شدنشون رعشه بر اندام زيبايم ميفتاد
آخرم ماشين برقي سوار شدم !
دو ساعتم تو صف بودم! داره پا تو چهل سالگي ميزارم عين دختر بچه هاي شش ساله ماشين برقي سوار شدم اما يك حالي داد در حد مرگ كيف كردم!!!
همين ديگه بعد هم از ترس اينكه اميرمحمد سرما بخوره سليطه بازي در آوردم اومديم خونه!!!
خوبه مدرسه نميرم اگه ميگفتن خاطرات عيد و بنويس مطمئنم معلمم با خوندن انشام اخراجم ميكرد چون فقط فحش و بد و بيراه مينوشتم!!! 
راستي مانتو هم خريدما
قول داده بودم اگه مانتو هم بگيرم راحت سرمو بزارم زمين بميرم
اما فعلا" زنده ام از بس هر كي بهمون رسيد برامون دعا كرد تو سال جديدي شوهر كنم تصميم گرفتم بشينم ببينم اين دعاها نتيجه ش چي ميشه!!!
اما اگه يه مورد مناسب پيدا بشه ميخوام ازدواج كنم
ماجرا از اين قراره كه عموم اينا ميخواستن برن عروسي منم باهاشون رفتم همه زن و شوهرا با هم ميرقصيدن اما من تنها بودم و خيلي ضربه روحي شديدي خوردم و همين موضوع تلنگري شد واسه ازدواج مجدد!!!
يعني اگه كسي ازم بپرسه چي شد تصميم به ازدواج گرفتي ميتونم با نهايت وقاحت زل بزنم تو چشاش بگم واسه اينكه تنهايي رقصيدن اصلا" حال نميده!!! همين! 
ديروز مامانم خودشو پاره كرد سبزه گره بزنم نزدم!
اين همه سال گره زدم چي شد كه حالا نزنم چي ميخواد بشه! والا به خدا ! عقايد قلقل ميرزاي اين ايراني ها كي ميخواد تموم بشه خدا ميدونه! امسال كلا" از همون اول سال سنت شكني كردم تا همين حالا! اينم از علائم ديوونگيه ! 
راستي چقدر تو اين روزايي كه نت نداشتم دوست پيدا كردم به تمام تازه واردا خوشامد ميگم و از صميم قلب دوسشون دارم خيلي زود به همتون سر ميزنم همين الان تو شركت وقت آزاد پيدا كردم بنويسم از صبح انقدر كار داشتم !
اه اه چقدر غر زدم!!! 
دوست دارم با روحيه باشم با خوشحالي بنويسم اما شديدا" افسرده ام قول ميدم زود حالم خوب بشه دوست ندارم يه عروس افسرده باشم
حداقل به خاطر آقا داماد هم شده ميخوام سر حال باشم! 
اين بود خاطرات مسخره نوروز ۹۱!!! 
نوروز مبارک
سلام دوستای گلم
الهی قربونتون برم دلم واستون یه ذره شده...
عیدتون مبارک باشه ایشالا نوروز ۹۱ زیباترین نوروز زندگیتون باشه...سالی پر از شادی، خنده٬ خوشبختی و یه عالمه خاطره های قشنگ...
من که خیلی خوشبختم
کنار امیرمحمد دارم قشنگ ترین روزا رو می گذرونم!
تازه میفهمم مربی های مهدکودکش چه صبری دارن!!!
حاضرم دو برابر شهریه رو بدم فقط بره مهد اما مهدش تعطیله!
عمرا" دیگه بزارم حامله شم! 
الهی قربون خودشو شیطونیاشو همه شیرین زبونی هاش برم من که به همه چیزش عادت کردم ! دیشب به مامانم اینا گفتم منو ساعت تحویل بیدار نکنین من عید ندارم!!!
( می خواستم بخوابم ) !!!
آخرم بیدار نشدم! خیلی عذاب وجدان دارم به خیلی ها قول داده بودم سر سفره هفت سین دعاشون میکنم!
امیرم صبح بیدار شد اومد کنارم با بغض نگام میکرد:
ـ مامان ما چرا عید نداریم؟؟؟!!! 
قیافه ش دیدنی بود اما با مکافات فراوان قانعش کردیم که شوخی نموده بودیم و مثل بقیه انسان ها هستیم!!!
تو این سال جدید رفتارم مثل گاو شده! دویست تااسمس واسم اومد هر کی منو میشناخت بهم تبریک عید و گفته اما دریغ از یک جواب!!!
چی بگم والا هر کی یه اخلاقی داره امسال هم ماترک آداب اجتماعی کردیم!
خدا خودش به راه راست هدایتمان کند!
راستی ممنونم که به یادم بودین و با کامنتهاتون خوشحالم کردین سر فرصت کامنت های پست قبل و تایید میکنم! 
بچه ها اینترنتم داغونه الان از منزل پدری برایتان می نویسم !
بابام داره گریه میکنه هر چی میگه بگیرین بخوابین هیش کی حرفشو گوش نمیده!
دلم براش سوخت برم بخوابم! گناه داره خیلی مهربونه!![]()
خیلی خیلی دوستون دارم و با یه عالمه آرزوهای قشنگ به خدای مهربون می سپارمتون تعطیلات خوبی داشته باشین...خیلی دوستون دارم...
زندگیی بهتر از این نمیشه!!!
خدایا میشه انقدر عزت نفس به ما ندی؟!
مامانه زنگ زد خونه م! هر موقع تلفن یک ریز زنگ میزنه و فرصت نفس کشیدن نداره میدونم مامانم پشت خطه!
خواب بودم جسم خسته رو کشیدیم تا پای تلفن...
بعد از یک ساعت احوالپرسی که اونم جواب درست و حسابی ای ندادم گفت : مریم ما داریم میریم خرید تو گوشت میخوای واست بگیریم؟؟؟ ما هم خواب آلود چشمامون وا نمیشد نفهمیدیم چی گفتیم فقط میخواستیم زودتر قطع کنه!
آره بگیر!
چند تا بسته میخوای ۲-۳ تا بسه کافیه؟؟؟
آره بابا زیادترم شد بگیر !
بلاخره با هزار تا مصیبت تلفن و قطع کردیم! خواب که از سرمان پرید فهمیدیم چه غلطی کرده ایم!
میدانیم کل حقوق فروردینمان میرود بابت گوشت!
نمیدونین چقدر زیاد خریده که!
کوفت بخوریم که انقدر اعتماد به نفس کذائی نداشته باشیم! البته نوش جانمان! دارندگی و برازندگی!!!
اگر خدا بخواهد يك مانتو هم بگيريم ديگر غمي نداريم و ميتوانيم راحت سرمان را زمين بگذاريم و بميريم و ايام ميمون نوروز را در كنار اموات بگذرانيم! 
هر چي پول داشتم زدم به زخم زندگي!!!
يه سري لباس واسه اميرمحمد خريدم يه سري وسيله واسه خودم واسه خونه خريد كردم خدارو شكر كارايي كه بايد ميكردم و كردم اما نميدونستم انقدر بي جنبه ام نصف آجيل هايي كه خريدمو كوفت كردم
نميدونم اون نصفه بقيه ش تا عيد ميمونه يا نه!
بايد يه جا قایم كنم از دست خودم! نميدونم چرا انقدر ميخورم! سطل آشغال بغل دستم تو شركت و نميدونم كجا قايم كنم عين اين دختر بچه هاي ۶ ساله توش پر آشغال خوراكيه! حيثيتم جلو همكارام رفته!
درسته سني ندارم ۱۶- ۱۷ سالم بيشتر نيست اما خيلي ضايع س خدا وكيلي! امروز هر چي خوردم آشغالشو كردم تو كيفم!
تقصير مامانمه از بس ميگه بخور ما رو بي آبرو كرده ديگه! حالا هيچ وقت حرفشو گوش نميدما اما تو اين يه مورد انقدر خانومم و حرف گوش کن كه خدا ميدونه!
ديروز با مامانم اينا و ( امیرمحمد )رفته بوديم خريد!
چشممون ميزنن به خدا اين ملت از بس ميگن بچه خودته؟؟؟
راست ميگي ؟؟؟
اصلا" بهت نمياد!!! حالا يكيشون خيلي باحال بود قيافه ش دقيقا" همين شكلي بود وقتي اميرمحمد و صداش كردم!!! 
خانوم بچه خودتونه؟؟؟
واقعا"؟؟؟
حالا يه ساعت پرسيده باورش نشده باز گير داده به مامانم:
خانوم راست ميگن ؟؟؟
مامانم يه اخمي كرد گفت بله!
وااااااااااااي حاج خانوم به شما هم نميخوره اين نوه تون باشه!![]()
حالا مامانه يه نازي كرد از پشت چادر كه از منه ۱۴ ساله بيشتر بود! 
حالا من اين شكلي بودم!
خانوادگي شاديم! ناگفته نماند کلی شماره تلفن هم جمع کردیم وقت نمیکنیم زنگ بزنیم انقدر که وظایف مادری سنگینه! 
به لطف همون وظایف مادری در تربیت کردن فرزندی صالح به اندازه همه زندگيش اميرمحمد و دعوا كردم
نيشگون های جانانه ای نثارش كردم از بس اذيت كرد تو خيابون!
تو هواي به اين سردي تو خيابون بدون كاپشن عين اون باباي عقب مونده ش مانوري ميداد كه دوست داشتم فكشو بيارم پائين!
آخرم سرما خورد ديگه! زبونم مو در آورد از بس بهش گفتم كلاه سرت كن كاپشن بپوش! الهي بميرم براش...
راستی يك خبر داغ دارم در حد مرگ!!!![]()
فرهاد ۲۰۰ تومن عيدي داد به اميرمحمد!!! اونم جريان داره ده باز زنگ زد اسمس داد كه بيا با هم بريم واسه بچمون خريد كنيم! به جون خودم اگه يكي حرفاشو گوش كنه حس ميكنه نامزديم! تو خونه ش كه بودم هر سال دم عيد يكي از اقوامشون به لقاء الله ميپوست تا هم بهش ميگفتيم بريم خريد ميگفت ما عيد نداريم خريد بي خريد!
حالا چه خانواده دوست شده! آخه شما مردا چرا انقدر نامردین؟؟؟ چرا؟؟؟ آخه چرا؟؟؟ چرا تا وقتی دوستون داریم انقدر عذابمون میدین تا که قیدتونو میزنیم اینجوری به دست و پامون میفتین!!!
من کم دوسش داشتم کم عزیز بود برام کارائی که واسه اون کردم و عشقی که خالصانه ریختم به پاش و صد سال دیگه نمیتونم نثار کسی کنم اصلا" دیگه هیچ کسی رو باور ندارم فکر میکنم همه نامردن! حالا که از زندگیش رفتم بیرون یادش افتاده مثه بقیه مردم زندگی کنه! یادش افتاده حال و هوای عید واسه زن و بچه اونم بوده و دریغ کرده ! اه اه لعنت به هر چی مرد نامرده! 
خب دیگه به اندازه کافی نفرین کردم تا برنگشته به خودم ادامشو بنویسم...
پس از مشقات فراوان و بحث های بی سر وته با آقا فرهاد ۲۰۰ تومن اومد تو حسابمون! خدایا شکرت!
یه مو از خرس کندن غنیمته!![]()
راستی دو ماهه قسط اون وام مسکن رو ندادم! با این ماه میشه ۳ ماه! اصلا" بد به دلم راه نمیدم بابام ضامنم شده بود نهایتش اینه میبرنش زندان دیگه! ساعت تحویل کنارمون نیست!!! ![]()
بعد از اون قلب درده میخواستم خودمو بزنم به بی خیالی مثه اینکه زیادی بی خیال شدم...بچه ها حال ندارم بهتون سر بزنم این هم از علائم همون بی خیالی س! به بزرگواری خودتون ببخشید دیگه نبخشیدینم مهم نیست! بی خیال! ![]()
پند اخلاقي !!!
مريض شده ايم در حد مرگ!
عزرائيل را ديديم اما بنده خدا انقدر از رويت جمال ما وحشت زده شد كه پا به فرار گذاشت!
شنبه از صبح يك مقدار احساس درد در قفسه سينه مان داشتيم كم كم اين يك مقدار تبديل شد به هزار مقدار! دست چپمان تير كشيد و اولين سكته قلبي را زديم!
(البته اين يك قسمت سكته را خالي بستيم هيجان زده تان كنيم)!!!
حالمان انقدر بد شد كه ظهر ديگر نتوانستيم در شركت بمانيم حالت تهوع و سرگيجه شديد هم به حال خرابمان اضافه شد و راننده آژانس جنازه مان را به درب منزل رساند! بنده خدا اشكش در آمده بود! 
"خانوم هر كوچه اي كه ميخواين برين و زودتر بگين كه نميتونم دنده عقب بگيرم افسر جريمه ميكنه! "
دلمان ميخواست بكوبيم بر دهانش ۳ بار اين جمله را تكرار كرد و هر بار با اخم جوابش را داديم!![]()
بنده خدا انگار ميدانست ما گيج تشريف داريم!
آخر كوچه را رد كرديم دنده عقب گرفت خيابان را بند آورده بوديم! صحنه اي بود بس دلپذير! ميدانستيم دلش ميخواست ما را از وسط به دوقسمت مساوي تقسيم كند!
از آنجائي كه ديگر به هيچ دكتري اعتماد نداريم و ميدانيم تشخيص دكتران در مرحله منهاي صفر قرار دارد و هر دفعه كه رفتيم كلي خرج تراشيديم براي خودمان و اكو و نوار قلب و سونوگرافي و آزمايش و هزار كوفت و زهرمار را داديم و آخر فرمودند از اعصاب مي باشد تصميم گرفتيم اينبار دكتر نرويم و اگر خداي نكرده رو قبله شديم زنگ بزنيم اورژانس بيايد كه ما را تا مرده شور خانه ببرد! 
از شوخي گذشته اما خيلي حالم بد بود در ماشين هم نتونستم باز كنم خودش پياده شد در و برام باز كرد.... خدايا اين بنده سر تا پا گناهتو ببخش...حتي شكر سلامتي اي كه بهمون دادي رو به جا نمياريم و وقتي مريض ميشيم تازه ميفهميم چه نعمتيه تن سالم!
انقدر حالم بد بود كه حتي نميتونستم زنگ بزنم مامانم بياد پيشم ! يك ساعت خونه بودم ترسيدم بميرم
بلاخره زنگ زدم خونه مامانم اينا!
قربونش برم كه مثه ماه ميمونه از بس مهربونه و هميشه نگرانمه درست يك ساعت و نيم بعد اومد!!! اگه ميمردم تقصير مامانم بودا!
حالا از موقعي كه اومد نيتش اين بود يه سوپ واسمون درست كنه هيچي نخورده بودم كلي هم بالا آورده بودم شبيه ميت بودم ناي حرف زدنم نداشتم حالا مامانه رفته رو مخمون :
* چرا زنگ نزدي بابا بياد دنبالت نميگي تو خيابون بيفتي يه بلايي سرت بياد! ( منظورش از بلا خفاش شب بود ) !!! 
* مرييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييم چرا آشغالارو نبردي بيرون؟؟؟؟؟؟؟؟
* چرا رب و با قوطيش ميزاري تو يخچال فلزش سرطان زاست!!!!!!!!!
* مرغ كجاست؟؟؟ ( در دلمان گفتيم رو سرمه خب تو فريزره ديگه! ) ![]()
* هويج داري؟؟؟
* عدس بريزم تو سوپت؟؟؟
* جو پرك داري؟؟؟
* چائي كو؟؟؟
* يه نفر آدم چرا انقدر پياز ميخري خراب ميشه!!!
* گازت چرا اين شكليه روشن نميشه چرا؟؟؟ ( تو دلم گفتم جهازيه كه شوهرت داده)!!!
* ملاقه كو؟؟؟
* چند تا خرما بزار دهنت خب!!!
* از بس چيپس و پفك ميخوري اينجوري شدي!!! ( نميدونم قلب درد چه ربطي به چيبس داره)!!! 
* به جاي چيپس هاي آشغال برگه هلو بخور برگه زرد آلو بخور پسته بخور انجير بخور !!! ( به جاي سيگار شنيده بوديم پسته بخوريم چيپس و نشنيده بوديم)!!!
* سوپتو بزارم تو زودپز زود درست بشه؟؟؟
يعني روانيم كرده بودا از بس سؤال كرد!
البته ناگفته نماند يه دونه شم جواب ندادم!!!
يه كم غذا خوردم حالم بهتر شد ![]()
اي خدا سايه هيچ مادري رو از سر بچه ش كم نكن اگه مامانم به دادم نرسيده بود و مراقبت هاي اون نبود به خدا مطمئنم بستري ميشدم بيمارستان! 
اما دوباره حالم بد شد ديروز هم نتونستم برم سر كار! 
راستي حقوق و عيديمونم بهمون دادن دل تمام اونايي كه هنوز حقوق نگرفتن بسوزه اعم از بچه هاي وبلاگ نويس وبلاگخوان خلاصه هر كي كه حقوق نگرفته ! آخه خودم جيگرم سوخت چون همشو دادم بابت بدهي به پدر بزرگوار!
البته به اندازه يه گوشي خريدن پول دارم !
حالا موندم بگيرم يا نه! اميرمحمد كه ميگه بگير من ميخوام باهاش بازي كنم!
كفش هايي كه براش خريدم و پاره كرد از بس تو خونه پوشيد از دستش گذاشتم تو كابينت حالا واسه گوشيه نخريده ما نقشه كشيده!
راستي بچه ها كامنتهاي اين ۴-۵ روزه فرصت نكردم جواب بدم يعني حالمم زياد خوب نيست ببخشيد ديگه اگه جواب نداده تاييد كردم...
پند اخلاقي: ![]()
منو ببينين عبرت بگيرين ۲۸ سالمونه پامون لب گور شده از الان! اگه عين آدم ازدواج ميكردم اگه حرف خانوادمو گوش ميدادم از الان هزار تا درد و مرض سراغم نميومد! نه مادرم مشكل قلبي داره نه بابام اما عذابهايي كه تو اين همه سال كشيدم تازه داره خودشو نشون ميده تمام فشار هاي روحي تنش هاي عصبي عواقب داره بي تفاوت از كنار روزاي جوونيتون نگذرين بدونين دارين روزا و شباتونو وقف كي و چي ميكنين...به خدا مرد بد تا آخرش بده حيف از سوختن و ساختن واسه خاطر مرداي نامرد!
آخرش ميشه سرنوشت من!
آخي سبك شدم! اگه نصيحت نميكردم ميتركيدم! ![]()


